People of God مـلــــــــت خـــــــــــدا

تفسیر و ارائه آثار مولانا و شمس تبریزی توسط استاد هیچ Interpretation and presentation of Maulana Rumi and Shams Tabrizi's works

People of God مـلــــــــت خـــــــــــدا

تفسیر و ارائه آثار مولانا و شمس تبریزی توسط استاد هیچ Interpretation and presentation of Maulana Rumi and Shams Tabrizi's works

سلسله کلاسهای قطره-جلسه34 بخش1


به نام آن هستی بخش متعال

قطره ای دانش که بخشیدی ز پیش                        متصل گردان به دریاهای خویش

من غیرواقعی و من واقعی

بحث این جلسه راجع به من غیرواقعی و من واقعی است. اگر انسان به سطح هوشیاری بالایی دست پیدا کند می فهمد که باید از من غیر واقعی به من واقعی سفر کند. چرا؟ برای اینکه در من غیرواقعی، شخصیت کاذب انسان است، نه شخصیت حقیقی. در من غیرواقعی فشار و هیجان هست. در من غیرواقعی هرج و مرج هست. در من غیرواقعی عوامل کهنه شکل می گیرند و بحران و تنش ها بوجود می آیند. انسان در من غیرواقعی اش یک موجود حقیر است. و این موجود حقیر شخصیتی ندارد و موجودی کور و کر معنوی است و زندگی را با شک و تردید سپری می کند. در این من غیر واقعی چه اتفاقی می افتد ؟ در من غیرواقعی ، انسان باید چهار تا جریان را طی کند تا رفتارش منفی بشود. یعنی عموما کسانی که در من غیرواقعی به سر می برند، چون شخصیتی کاذب دارند رفتارشان هم رفتاری منفی است. این چهار مرحله باید طی بشود؛ مرحله اول تغذیه غلط ناخودآگاه. وقتی انسان تغذیه غلط ناخودآگاه دارد طبعا گرفتار تضاد در درون می شود. مثل مسمومیت ، کسی که غذای مسموم می خورد، در تمام ارگانهای بدن مسمومیت را حس می کند، حالتی از بی حسی، استفراغ ، احتمالا فشار خون پایین می آید و شاید به حد اغما برسد ، اگر مسمومیت شدید باشد حتی ممکن است بمیرد. همچین روح هم شاید بمیرد یا به خواب رود. تغذیه غلط ناخودآگاه باعث می شود که تضاد در درون پیدا شود. وقتی تضاد در درون پیدا شد ذهن ناهنجار می شود. و در رفتارش منعکس می شود، رفتارش منفی می شود. خیلی جالب است ، در شهر خودمان بروجرد ؛ فروشگاهی هست به نام فروشگاه پرستیژ؛ رفته بودیم برای زهرا خانم لباسی بخریم، خانم و آقای[فروشنده ] به گونه ای برخورد کردند که کلا احترام من نسبت به این آقا و خانم از بین رفت. چون رفتارشان به حدی منفی بود که من دیگر هیچ حرفی برای زدن نداشتم. در سطح خیلی پایین این گونه است، در یک فروشگاه کوچک رفتار منفی می شود ؛ حالا شما در سطح جهانی در نظر بگیرید. همان طور که مولانا گفته :همگان زهر فنا خورده اند. یعنی هیچ شخصیت حقیقی در جهان نیست. یک شخصیت واقعی. همه کس خفته اند و یک کس هوشیار نیست. همه خوابند یعنی در شخصیت من واقعی شان قرار نگرفته اند، در شخصیت من غیر واقعی شان قرار دارند. بنابراین برای اینکه انسان رفتارش منفی شود این چهار مرحله را باید طی بکند و من دیگر هیچ حرفی نداشتم با آن بنده خدا بزنم؛ فقط نگاهش کردم و از مغازه بیرون آمدم. در سطح کلان و در سطح جهانی هم همین اتفاق می افتد؛ دیشب اخبار را نگاه می کردم... جهان را یک بازی کودکانه می بینم. وزیرخارجه آمریکا می گفت: گزینه ها روی میز است. مثل این بود که می خواست چوب بردارد تا  بچه ها را بترساند،. اگر اینها به من واقعی وارد شوند و رفتار خود را ببینند متوجه می شوند چقدر کودکانه است چرا که فرمانروایان زمین هنوز مانند انسان های بدوی  با چوب و گرز و سنگ به جان هم افتاده اند. هنوز همان است، فقط تکنولوژی عوض شده، صنعت عوض شده؛ انسانها در من غیرواقعی شان باقی مانده اند. این من غیر واقعی یک من حقیری است. رفتارش هم خیلی حقیرانه، شخصیتش هم خیلی کوچک و کاذب است.

من غیر واقعی از اینجا شروع می شود که چشم روح بسته می شود. چون چشم روح بسته است ضریب ادراک پایین می آید. تمام تلاش ها برای این است که چشم روح  را باز کنیم. وقتی چشم روح باز شد، انسان موجود عظیمی می شود. یعنی شناخت جایگاه خود درکل هستی، آنوقت این انسان صاحب شخصیت واقعی است، ایثار می کند، بخشنده است. حتی از جان خود می گذرد از مال خود چشم پوشی می کند و برای دیگران فداکاری می کند و شخصیت حقیقی را به  ظهور می رساند. اما چون چشم روح بسته است، ضریب ادراک پایین می آید. به کدام سمت می رود؟  به سمت اعتقادات سنتی می رود و غرق در مقولات منفی میشود. وقتی در مقولات منفی غرق شد آن وقت نمی تواند خدا را تجربه کند، همان جمله ای که مولانا می گوید: جان خداخوان بمرد، جان خدا دان رسید. ما نمی خواهیم خدا را بخوانیم. ما می خواهیم خدا را بدانیم که خدا چه هست؟ خدا که هست؟ قلمروش کجا هست؟

این جمله را به خاطر بسپارید که راز  و نیاز قبل از کشف حقیقت، در واقع ستایش کردن اهریمن و شیطان است. چون کشف حقیقت اتفاق نیفتاده،  من ابتدا باید حقیقت را بشناسم بعد راز و نیاز کنم.

راز و نیاز قبل از کشف حقیقت، پرستش شیطان است. چون نمی دانم معشوق کیست؟ من می خواهم چه کسی را عبادت و پرستش کنم؟ راز و نیاز بعد از کشف حقیقت است. وقتی که من به درک کامل حقیقت رسیدم آن وقت همانند مولانا می شوم که می گوید نخواب، نخواب. بیدار باش و شب زنده داری کن، سِرش همین است. اگر معشوق را پیدا کردی، عاشقی و دیگر خواب و خوراک نداری.  ذهن عاشق روی معشوق متمرکز است. این ذهن، ذهن تک قطبی است نه ذهن دو گانه. ذهن دو گانه همان من غیر واقعی انسان است که  بسیار مخرب است. این من غیر واقعی دو تا کار انجام می دهد: انهدام و تخریب. الان مشاهده می کنید در کل سیاره زمین همه مسلح شده اند برای اینکه یا به انهدام کامل برسند یا به تخریب.

 مولانا در غزل 304 می فرماید:

هم ز حق رستیم اول در جهان            هم بدو وا می رویم از انقلاب

روح ما از عشق بوجود آمده و باز وارویم سوی حق از انقلاب... باز یک انقلابی در درون ما رخ می دهد ؛ یعنی از من غیر واقعی به من واقعی سفر می کنیم و به سوی حق بر می گردیم.

انقلابی که مولانا به کار برده یعنی چه ؟ قطعا فرق می کند با انقلاب های دیگری که بقیه به کار می برند. مولانا می گوید: باز گردید به انقلاب حقیقی، کی ما را برد خانه؟ من خانه نمی دانم. در دیدگاه مولانا انقلاب برگشتن به سوی خانه حقیقی است. نباید در جهان بیرون انهدام و تخریب باشد؛ مثلا انسانها را منهدم کرد، تخریب و نابود کرد؛  می گوید انهدام و تخریب باید در درون اتفاق افتد،

 انهدام چه چیزی؟ و تخریب چه چیزی؟ انهدام تجلیات خویش حقیر.

یعنی هر چه خویش حقیر ما تجلی می کند.

هنر واقعی این است که در طول شبانه روز مشغول انهدام و تخریب در درون باشیم. نه انهدام و تخریب در بیرون، آدم ها را بکشیم، خانه ها را خراب کنیم. مردم  را آواره کنیم. ترس و واهمه در زمین ایجاد کنیم. این معنای انقلاب نیست. معنایش این است که شما در درون تجلیات خویش حقیر را منهدم کنید

 دوم تخریب جبر مکانیکی. آنوقت به تعادل می رسید و مثل خدا می شوید.

خدا چه تعریفی داشت؟ یک کلمه، "بود" هیچ وقت خدا نابود نمی شود، هیچ وقت خدا منهدم نمی شود. هیچ وقت خدا تخریب نمی شود.

صد گوش نوام باز شد از راز شنیدن     بی بود دهنده نتوان زادن و بودن

بودن ما به بود اوست. شعری هست: بودنم از بودنت، نبودنم از نبودنت. یعنی تا وقتی من هستم که تو هستی، وقتی تو را نداشته باشم من هم نیستم. من در حالت نبود قرار می گیرم. پس دقت کنید، ما وقتی به حالت تعادل می رسیم که در درون انهدام و تخریب داشته باشیم .

هر کس که تعادل تو را به هم می زند، او از تو قوی تر است.

 پس تمرینی که ما باید انجام دهیم، تمرین تعادل است. چه طور ما به تعادل می رسیم؟ با انهدام و تخریب در درون.

برعکس، من غیر واقعی در بیرون انهدام و تخریب دارد، چون چشم روحش بسته است. ضریب ادراکش پایین است؛ پس به اعتقادات سنتی رو می آورد و بعد از آن غرق در مقولات منفی می شود. شما نباید از من غیرواقعی هیچ انتظار عشق داشته باشید. این آدم هیچگاه نمی تواند عشق بورزد، فقط می خواهد در زمین فرمانروایی کند. و حکومت کند. ولی اگر به دنبال من واقعی آمدیم.  من واقعی چه طور شکل می گیرد ، خدا همین انسان را دوست دارد، همین روح را دوست دارد، یعنی کسی که تعلیم درون را یاد گرفته، تعلیم درون یعنی بی گوش سِر شنیدن، بی دیده ماه دیدن.اگر هنوز ما برای دیدن به چشم فیزیکی نیاز داریم و برای شنیدن به گوش فیزیکی نیاز داریم پس مرده ای بیش نیستیم. آن روز ما به انسان حقیقی تبدیل می شویم.  در بحث های بعدی یادتان باشد: تحول را توضیح دهیم، نزدیک عید که سال تحویل می شود همه می گویند یا محول الحول و الاحوال، اما هیچ کس هم متحول نمی شود. چون این گونه راز و نیازها تا زمانی که کشف حقیقت نشود اصلا هیچ اثری ندارد. چرا خدا دعای ما را مستجاب نمی کند؟ چون کشف حقیقت نکرده ایم. به محض اینکه  انسان کشف حقیقت کند، دیگر از خدا چیزهای مادی هم نمی خواهد.  چون به فنا رسیده، شخصی که انقلاب درونی برای او رخ داد، دو کار انجام می دهد. یکی از مکان بیرون می آید، که مولانا در بقیه غزل 304 می گوید: 

از برون شش جهت این بانگ خاست کز جهت بگریز و رو از ما متاب

این یعنی ما از مکان خارج شدیم. عین پروانه شدیم که جذب آتش می شود. مولانا این موضوع را خیلی جالب به کار برده، این شناخت حقیقی و شناخت معنوی است. ما نیاز به شناخت ذهنی نداریم. چون شناخت ذهنی ما را تا قلمرو ذهن می رساند. و حال اینکه خدا در عالم ذهن نیست. خدا در عالم معنا است. ما باید از عالم ذهن هم عبور کنیم؛ سفر به ماوراء ذهن. پروانه و آتش که در دیوان شمس بارها و بارها به کار برده شده، مسئله شناخت حقیقی است. تو باید تمام وجودت را مثل پروانه که به آتش می افتد بسوزانی. و هیچ آثاری از تو بجا نماند که به آن بیخودی می گویند. از خود بیخودی، بی خویشی، چرا که شاه ما بی خویش بود و درویش بود. می گوید شاه بود اما بی خویش بود؛ شاه بود اما درویش بود. مانند بقیه مردم خیلی ساده زندگی می کرد نه این که زندگی لوکس و تجملاتی داشته باشد.

در ادامه همین غزل 304 می گوید کسانی میتوانند به من واقعیشان برسند و برگردند به خانه حقیقی، یعنی انقلاب واقعی داشته باشند که 1- از مکان بیرون آمده باشند، 2- مثل پروانه شوند که اجتذاب به آتش دارد. یعنی جذب به آتش می شود و می سوزد و به فنای مطلق می رسد، هیچ اثری از خودش نیست، اینجاست که سخن منصور حلاج را می فهمید (اناالحق). منصور اینقدر در شناخت حقیقی و شناخت معنوی پیشرفت داشت که به این نقطه رسید.

حالا مولانا می گوید  اگر منصور اسرار آگاهی مرا بفهمد خودش را دار می زند. منصور از سوزی که در اسرار آگاهی من هست، خبری ندارد، و اگر بفهمد خودش را دار میزند. نمونه این اسرار در دیوان شمس قابل مشاهده است.

من چه طور به من واقعی برسم؟ با تعلیم درون، که مرا به درک ماورائی می رساند. خیلی جالب است، جامعه معنوی، از انسانهایی تشکیل می شود که دارای درک ماورائی هستند. یعنی پرستیژ و شخصیت ماورائی داشته باشند. یک جامعه اینچنینی که من دیشب شنیدم وزیر امورخارجه امریکا می گفت گزینه ها روی میز است، دیگر این سخن خجالت آور را نمی گوید و اینقدر کودکانه فکر نخواهد کند برای کسی که در یک تمدن 500 ساله ای در یک جایگاهی قرار گرفته،. این جمله را شاید من بارها بخواهم تکرار کنم. برای اینکه این جمله اینقدر ضعیف و سخیف بود که تکرار کردنش در بعضی از جاها ارزش دارد، تا ما بگوییم در چه جایگاهی هستیم. ما چه ملتی هستیم.  ما می گوییم ملت شمس هستیم، یعنی استادی داریم مثل شمس که در این سرزمین رویش کرده و در این سرزمین قدم زده و انسانها را به درک ماورائی رسانده.

چه طور به درک ماورائی می رسیم؟ با بیداری نیروی معنوی. یعنی باید چشم روح باز شود. و بیداری نیروی معنوی با تمرکز توجه به اضافه ی راهنمای اصلی. یعنی آن استاد رهبر که راه را به ما نشان می دهد، راهی که نا پدید معماست. راهی که به چشم فیزیکی دیده نمی شود و این راه از درون طی می شود. و بعد به پردازش درون می پردازیم.

یک پرانتزی من باز کنم و سخنم را پشت پرانتز تمام کنم. 

فرق ما با جهان بیرون چیست؟

جهان بیرون در حال حرکت است. جهان پدیده ها، اشیاء، سیارات و ستاره ها و کهکشانها و جهانهای بالاتر. اینها در حال حرکت هستند تا به مقصد برسند. اما وقتی به مقصد رسیدند نابود می شوند . به این مطلب نابودی، انحلال صغیر یا انحلال کبیر و یا قیامت گفته می شود. یعنی شارژ این جهان تا یک زمانی ادامه پیدا می کند، جهان حرکت می کند تا به مقصد برسد، وقتی به مقصد رسید، نابود می شود. مثلا می گویند زمین 13 میلیون سال دیگر شارژ دارد. یا مثلا چند هزار سال دیگر از بین می رود، چون تا ابد که ادامه ندارد. این سیارات و ستاره ها و کهکشانها برچیده می شوند و جهان در یک تاریکی مطلق فرو می رود. پس ببینید، این جهان تا به مقصد حرکت می کند و وقتی به مقصد رسید نابود می شود. ما نیز حرکت می کنیم، اما از درون، وبه مقصد هم می رسیم (ما از بیرون به مقصد نمی رسیم) ما باید از درون حرکت کنیم و راهی طولانی را طی کنیم. اما برعکس ما نابود نمی شویم و به جاودانگی می رسیم. این فرق انسان با جهان بیرون است که ما از درون به مقصد می رسیم و جاودانه می شویم و به بودن می رسیم. بی بود دهنده نتوان زادن و بودن. بنابراین مقصد ما، هدف غایی ما، از درون طراحی می شود. ما باید یک کاری کنیم. از درون وارد خودمان شویم و هرچه افزایش روح پیدا می کنیم جهان درونمان گسترش پیدا می کند، شخصیت واقعی ما بیشتر شکل می گیرد و خدا بیشتر ما را دوست دارد، برکاتش را بیشتر بر ما نائل می کند. هرچه بیشتر افزایش روح پیدا می کنیم، بیشتر به هدف نزدیک می شویم. بیشتر می توانیم با خدا راز و نیاز کنیم، روح کوچک و حقیر هیچ راز و نیازی با خدا ندارد، خدا هم با آن هیچ کاری ندارد. پس خدا با چه چیزی از ما کار دارد؟ با نقطه اوج خدایی. باید اوج بگیریم، جهش و مکش؛ این دو تا بحث است که در لیست است تا بحث شود. در مورد اینکه ما چگونه جهش کنیم و چه طور ما را به طرف بالا می مکند. به طرف بالا مکش پیدا می کنیم. این پرانتز اینجا بسته می شود.

قسمت پایانی بحث را دقت کنید چه قدر زیبا تمام می شود.

نقطه اوج خدایی با نقطه اوج اندیشه با هم تلاقی می کنند، با هم یکی میشوند. نقطه اوج اندیشه کجاست؟ این که به ما دستور داده اند بیاندیشید، اندیشه تابان پیدا کنید، اندیشه معنوی پیدا کنید، نقطه اوج اندیشه با نقطه اوج خدایی هر دو با هم ملاقات پیدا می کنند، یکی می شوند. نقطه اوج اندیشه چه هست؟  هوشیاری مطلق. این چیزی است که خدا از من می خواهد. هوشیاری مطلق. یعنی در هر لحظه هوشیاری. مثل یک فرمانده باید تمام لحظاتم را در سطح هوشیاری مطلق فرماندهی کنم. آیا ما به اینجا رسیده ایم ؟ اگر به اینجا رسیدید ، در من واقعی قرار گرفته اید. در هرلحظه هوشیار هستید، مثل یک فرمانده. دیگر شما در اینجا خطا و تشویش ندارید. فشار و هیجان ندارید. هرج و مرج ندارید. بحران و تنش ندارید. در عشقهای کهنه به سر نمی برید. در عوامل کهنه به سر نمی برید. در اعتقادات سنتی به سر نمی برید. اینجا نقطه اوج اندیشه است و نقطه اوج خدایی است که شما خدا را تجربه می کنید. تجربه حقیقت و کشف حقیقت. اسرار راز و نیاز و نیایش در همین جاست. اگر کسی به اینجا رسید می تواند با خدا صحبت کند. حرف و گفت و صوت را بر هم زنم تا بی این سه با تو دم زنم. گفتگو از مجرای عوالم دورن با خدا، عشق بازی با خدا از جهانهای درون. آن وقت این انسانی است که خدا می گوید جهان را برای تو خلق کردم. اگر روح نبود هیچ چیزی را من خلق نمی کردم. بنابراین انسان مقامی دارد که اگر آن را درک کند یعنی به شناخت جایگاه خویش در کل هستی برسد و تمامیت هستی را ببیند، می فهمد که خداوند چقدر به او عنایت کرده. دیگر به خاطر یک متر یا دو متر زمین آدم نمی کشد. سر چیزهای مادی جنگ و جدال و خونریزی در زمین به پا نمی کند. این نقطه ایست که انسان باید به آن برسد و  این نقطه را نقطه تعادل و نقطه آرامش معنوی می گویند. امروز هیچ انسانی در زمین آرامش معنوی ندارد، چون تعادل ندارد. وقتی مولانا میگوید:

 همگان زهر فنا خورده اند،همه کس خفتند و یک کس بیدار نیست.

آمار ما را شکسته، ما می گفتیم 999/99 % از انسانها در خواب هستند و عادی هستند، مولانا آب پاکی را ریخته روی این آمار و 99 را تبدیل کرده به همه . همگان زهر فنا خورده اند. همه در من غیر واقعی شان هستند. بنابراین باید در مراقبه هایی که داریم در مناجات و دعاهایی که به خدا داریم، این را از خدا بخواهیم. موفقیت یعنی این، در کرج قبل از سمینار ما سمینار موفقیت بود.می گفت چه کار کنید که بیشتر پول در بیاورید! در این صورت شما موفق هستید. و برای سمینار از مردم پول هم می گرفتند ، در این سمینار موفقیت چند صد نفر هم آمده بودند تا بفهمند که چه کار کنند که بتوانند خوب پول در بیاورند و باید از چه راهی حرکت کنند. اسم این را موفقیت گذاشته بودند ؛ ولی از دیدگاه مولانا و استاد شمس موفقیت این است که از من غیر واقعی حرکت کنی و به من واقعیت برسی. در آنجا معجزات و برکات را می بینی. در آنجا زندگی به یک زندگی رویایی تبدیل می شود. پر از آرامش پر از آسایش. پر از معنویت. و این جامعه معنوی است. جامعه ای که استاد شمس و استادان دیگر و روش قدیسین که بعدا عرض خواهیم کرد که قدیسین چه روشی را می خواسته اند ارائه بدهند که جامعه به یک جامعه معنوی تبدیل شود ، پر از انسان هایی که در من واقعی به سر می برند همراه با شخصیت حقیقی .  انشاالله یک روزی خدا این توفیق را به همه ما بدهد و این بیداری را  که بیداری فراحسی نام دارد، نصیب ما شود؛ آن روز روز تولد دوباره همه  ما خواهد بود. بحث ما تمام شد تا انشاالله جلسه بعد و بحثی دیگر.