بخشی از سخنان استاد هیچ در کلاس قطره:
این جمله را به خاطر بسپارید که راز و نیاز قبل از کشف حقیقت، در واقع ستایش کردن اهریمن و شیطان است. چون کشف حقیقت اتفاق نیفتاده، من ابتدا باید حقیقت را بشناسم بعد راز و نیاز کنم.
راز و نیاز قبل از کشف حقیقت، پرستش شیطان است. چون نمی دانم معشوق کیست؟ من می خواهم چه کسی را عبادت و پرستش کنم؟ راز و نیاز بعد از کشف حقیقت است. وقتی که من به درک کامل حقیقت رسیدم آن وقت همانند مولانا می شوم که می گوید نخواب، نخواب، بیدار باش و شب زنده داری کن، سِرَش همین است. اگر معشوق را پیدا کردی، عاشقی و دیگر خواب و خوراک نداری. ذهن عاشق روی معشوق متمرکز است. این ذهن، ذهن تک قطبی است نه ذهن دو گانه. ذهن دو گانه همان من غیر واقعی انسان است که بسیار مخرب است. این من غیر واقعی دو تا کار انجام می دهد: انهدام و تخریب. الان مشاهده می کنید در کل سیاره زمین همه مسلح شده اند برای اینکه یا به نهدام کامل برسند یا به تخریب.
بخشی از سخنان استاد هیچ در کلاس قطره:
مولانا در غزل 304 می فرماید:
هم ز حق رستیم اول در جهان هم بدو وا می رویم از انقلاب
روح ما از عشق بوجود آمده و باز رویم سوی حق از انقلاب... باز یک انقلابی در درون ما رخ می دهد؛ یعنی از من غیر واقعی به من واقعی سفر می کنیم و به سوی حق بر می گردیم.
انقلابی که مولانا به کار برده یعنی چه ؟ قطعا فرق می کند با انقلاب های دیگری که بقیه به کار می برند. مولانا می گوید: باز گردید به انقلاب حقیقی، کی ما را برد خانه؟ من خانه نمی دانم. در دیدگاه مولانا انقلاب برگشتن به سوی خانه حقیقی است. نباید در جهان بیرون انهدام و تخریب باشد؛ مثلا انسانها را منهدم کرد، تخریب و نابود کرد؛ می گوید انهدام و تخریب باید در درون اتفاق بیافتد،
انهدام چه چیزی؟ و تخریب چه چیزی؟ انهدام تجلیات خویش حقیر.
یعنی هر چه خویش حقیر ما تجلی می کند.
هنر واقعی این است که در طول شبانه روز مشغول انهدام و تخریب در درون باشیم. نه انهدام و تخریب در بیرون، آدم ها را بکشیم، خانه ها را خراب کنیم. مردم را آواره کنیم. ترس و واهمه در زمین ایجاد کنیم. این معنای انقلاب نیست. معنایش این است که شما در درون تجلیات خویش حقیر را منهدم کنید
دوم تخریب جبر مکانیکی. آنوقت به تعادل می رسید و مثل خدا می شوید.
خدا چه تعریفی داشت؟
یک کلمه: "بود"
هیچ وقت خدا نابود نمی شود، هیچ وقت خدا منهدم نمی شود.
هیچ وقت خدا تخریب نمی شود.
صد گوش نوام باز شد از راز شنیدن بی بود دهنده نتوان زادن و بودن
بودن ما به بود اوست. شعری هست: بودنم از بودنت، نبودنم از نبودنت. یعنی تا وقتی من هستم که تو هستی، وقتی تو را نداشته باشم من هم نیستم. من در حالت نبود قرار می گیرم. پس دقت کنید، ما وقتی به حالت تعادل می رسیم که در درون انهدام و تخریب داشته باشیم .
هر کس که تعادل تو را به هم می زند، او از تو قوی تر است.
پس تمرینی که ما باید انجام دهیم، تمرین تعادل است. چه طور ما به تعادل می رسیم؟ با انهدام و تخریب در درون.
بخشی از سخنان استاد هیچ در کلاس قطره:
اگر هنوز ما برای دیدن به چشم فیزیکی نیاز داریم و برای شنیدن به گوش فیزیکی نیاز داریم پس مرده ای بیش نیستیم. آن روز ما به انسان حقیقی تبدیل می شویم که با چشم روح ببینیم. در بحث های بعدی یادتان باشد: تحول را توضیح دهیم، نزدیک عید که سال تحویل می شود همه می گویند یا محول الحول و الاحوال، اما هیچ کس هم متحول نمی شود. چون این گونه راز و نیازها تا زمانی که کشف حقیقت نشود اصلا هیچ اثری ندارد. چرا خدا دعای ما را مستجاب نمی کند؟ چون کشف حقیقت نکرده ایم. به محض اینکه انسان کشف حقیقت کند، دیگر از خدا چیزهای مادی هم نمی خواهد. چون به فنا رسیده، شخصی که انقلاب درونی برای او رخ داد، دو کار انجام می دهد. یکی از مکان بیرون می آید، که مولانا در بقیه غزل 304 می گوید:
از برون شش جهت این بانگ خاست
کز جـــهت بگــریز و رو از ما متاب
این یعنی ما از مکان خارج شدیم. عین پروانه شدیم که جذب آتش می شود. مولانا این موضوع را خیلی جالب به کار برده، این شناخت حقیقی و شناخت معنوی است. ما نیاز به شناخت ذهنی نداریم. چون شناخت ذهنی ما را تا قلمرو ذهن می رساند. و حال اینکه خدا در عالم ذهن نیست. خدا در عالم معنا است. ما باید از عالم ذهن هم عبور کنیم؛ سفر به ماوراء ذهن.
پروانه و آتش که در دیوان شمس بارها و بارها به کار برده شده، مسئله شناخت حقیقی است. تو باید تمام وجودت را مثل پروانه که به آتش می افتد بسوزانی. و هیچ آثاری از تو بجا نماند که به آن بیخودی می گویند. از خود بیخودی، بی خویشی، چرا که شاه ما بی خویش بود و درویش بود. می گوید شاه بود اما بی خویش بود؛ شاه بود اما درویش بود. مانند بقیه مردم خیلی ساده زندگی می کرد نه این که زندگی لوکس و تجملاتی داشته باشد.
بخشی از سخنان استاد هیچ در کلاس قطره:
مولانا درغزل 304 می گوید کسانی میتوانند به من واقعیشان برسند و برگردند به خانه حقیقی، یعنی انقلاب واقعی داشته باشند که
1- از مکان بیرون آمده باشند
2- مثل پروانه شوند که اجتذاب به آتش دارد
یعنی جذب به آتش می شود و می سوزد و به فنای مطلق می رسد، هیچ اثری از خودش نیست، اینجاست که سخن منصور حلاج را می فهمید (اناالحق). منصور اینقدر در شناخت حقیقی و شناخت معنوی پیشرفت داشت که به این نقطه رسید.
حالا مولانا می گوید اگر منصور اسرار آگاهی مرا بفهمد خودش را دار می زند. منصور از سوزی که در اسرار آگاهی من هست، خبری ندارد، و اگر بفهمد خودش را دار میزند. نمونه این اسرار در دیوان شمس قابل مشاهده است.
من چه طور به من واقعی برسم؟ با تعلیم درون، که مرا به درک ماورائی می رساند. خیلی جالب است، جامعه معنوی، از انسانهایی تشکیل می شود که دارای درک ماورائی هستند. یعنی پرستیژ و شخصیت ماورائی داشته باشند.