چیزی که مولانا به صورت رمز بیان کرده. به این زیبایی
تفسیر می شود که شناخت معنوی یعنی اینکه شما باید تبدیل
بشوی به خود شیء. باید بسوزی، یعنی چی باید بسوزی؟ یعنی
منِ تو باید سوخته بشود، اون منِ تو که شخصیت تو را درست کرده
بنام نفس و انحرافات پنج گانه است باید سوخته بشود. البته غزلی
بسیار زیبا داریم که وقتی به این غزل رسیدیم که اشاره می کند آن
زمانی که با خودی یار کناره گیردت و آن زمان که بیخودی یار کنار
گیردت. زمانی که با خودی ابر غم و غصه ای ولی وقتی که بیخود
میشوی ، غم و غصه از تو دور می شود.
یک غزل بسیار پر فراز و نشیبی است که مولانا درباره باخودی ,
بیخودی گفته. این با خود بودن، که گاهی وقتها از آن بعنوان من و
ما تعبیرکرده. می گوید من بی من و تو بی تو، یعنی نه منیت برای
من باقی می ماند و نه تویی برای تو باقی میماند. این همان
شناخت معنوی است که تو باید منِ انسان سوخته بشود، البته من
غیرواقعی . تا هویت واقعی ما که معنویت خالص هست و زندگی
خالص و ادراک خالص است ، تجلی می کند
Speaking directly at the heart of true dreams, beyond the virtual life of the divine conscious creativity in order to bond with the fabric of love and to get being of love is a secret Sealed. The passage of virtual life and to live in the right of life, in the moment "now" is the greatest lesson of Shams and Maulana Rumi to humanity.
استاد هیچ در همایش سالگرد مولانا:
دیوان شمس یک استثنا است و کمتر کسی به تمامی رموز آن پی برده است. پیام شمس مسیح است و همچون مسیح جانهای مرده را به حیات باز میگرداند. شمس جان انسان را به جانهای دیگر میبرد. او کسی است که برای دلها تحفه میآورد. خوراک روح انسان نور است، انسان باید شبکههای نوری را طی کند و اگر به این شبکههای نوری نرسیم باید حسرت بخوریم. برای طی مسیر میبایست ذره ذره حرکت کنیم. برای پرواز کردن و اوج گرفتن باید بال و پری قوی داشت. هنوز مشخص نشده است که چرا مولانا تا این حد به شمس عشق میورزید و هنوز خیلیها نفهمیدهاند که شمس کیست؟ وی در پایان گفت: البته میشود راز شمس را فهمید اما این راز تنها سینه به سینه منتقل میشود.
همگان بی خبر ز تو
به قرار تو او رسد که بود بیقرار تو
که به گلزار تو رسد دل خسته به خار تو
گل و سوسن از آن تو همه گلشن از آن تو
تلفش از خزان تو طربش از بهار تو
ز زمین تا به آسمان همه گویان و خامشان
چو دل و جان عاشقان به درون بیقرار تو
همه سودا پرست تو همه عالم به دست تو
نفسی پست و مست تو نفسی در خمار تو
همه زیر و زبر ز تو همگان بیخبر ز تو
چه غریب است نظر به تو چه خوش است انتظار تو
چه کند سرو و باغ را چو نظر نیست زاغ را
تو ز بلبل فغان شنو که وی است اختیار تو
چه کنم عمر مرده را تن و جان فسرده را
دو سه روز شمرده را چو منم در شمار تو
چو دل و چشم و گوشها ز تو نوشند نوشها
همه هر دم شکوفهها شکفد در نثار تو
پس از این جان که دارمش به خموشی سپارمش
ز کجا خامشم هلد هوس جان سپار تو
به خموشی نهان شدن چو شکارم نتان شدن
که شکار و شکاریان نجهند از شکار تو
همه فربه ز بوی تو همه لاغر ز هجر تو
همه شادی و گریه شان اثر و یادگار تو