از سخنان استاد هیچ در کلاس قطره (بدون ویرایش)
"مولانا می فرماید : من اینقدر اسرار دارم، انبوهی اسرار، که اگر حلاج (منصور حلاج) بفهمد قصد دار زدن مرا می کند . همان حلاجی که بخاطر اَسرار خود که گفت (انالحق) اعدام شد .حالا در غزلی خواندیم که مولانا می فرماید :
ما به بغداد جهان جان اناالحق می زدیم
پیش از آن کاین دار و گیر و نکته منصور بود
شهر تبریز ار خبر داری بگو آن عهد را
آن زمان کی شمس دین بی شمس دین مشهور بود
اینجا بحث هایی هست که با مطالبی که در دانشگاه ها کسی شاید دو کلاس درس پاس کرده باشد هیچ ارتباطی ندارد. اینجا انبوهی اسرار است. به عنوان مثال وقتی من اعلام می کنم 5000 رمز و اسرار از دیوان شمس بیرون کشیده ام، به اندازه توان من بوده است و شما اگر می توانید بیشتر استخراج کنید . چرا ؟ چون باز هم جای کار دارد . هر بیت و کلمه ای که مولانا در دیوان شمس و یا مثنوی بیان می کند هرکدام یک راز است . شما هیچ حرف اضافه ای در گفتار استاد مولانا نمی بینید."
چیزی که مولانا به صورت رمز بیان کرده. به این زیبایی
تفسیر می شود که شناخت معنوی یعنی اینکه شما باید تبدیل
بشوی به خود شیء. باید بسوزی، یعنی چی باید بسوزی؟ یعنی
منِ تو باید سوخته بشود، اون منِ تو که شخصیت تو را درست کرده
بنام نفس و انحرافات پنج گانه است باید سوخته بشود. البته غزلی
بسیار زیبا داریم که وقتی به این غزل رسیدیم که اشاره می کند آن
زمانی که با خودی یار کناره گیردت و آن زمان که بیخودی یار کنار
گیردت. زمانی که با خودی ابر غم و غصه ای ولی وقتی که بیخود
میشوی ، غم و غصه از تو دور می شود.
یک غزل بسیار پر فراز و نشیبی است که مولانا درباره باخودی ,
بیخودی گفته. این با خود بودن، که گاهی وقتها از آن بعنوان من و
ما تعبیرکرده. می گوید من بی من و تو بی تو، یعنی نه منیت برای
من باقی می ماند و نه تویی برای تو باقی میماند. این همان
شناخت معنوی است که تو باید منِ انسان سوخته بشود، البته من
غیرواقعی . تا هویت واقعی ما که معنویت خالص هست و زندگی
خالص و ادراک خالص است ، تجلی می کند
همگان بی خبر ز تو
به قرار تو او رسد که بود بیقرار تو
که به گلزار تو رسد دل خسته به خار تو
گل و سوسن از آن تو همه گلشن از آن تو
تلفش از خزان تو طربش از بهار تو
ز زمین تا به آسمان همه گویان و خامشان
چو دل و جان عاشقان به درون بیقرار تو
همه سودا پرست تو همه عالم به دست تو
نفسی پست و مست تو نفسی در خمار تو
همه زیر و زبر ز تو همگان بیخبر ز تو
چه غریب است نظر به تو چه خوش است انتظار تو
چه کند سرو و باغ را چو نظر نیست زاغ را
تو ز بلبل فغان شنو که وی است اختیار تو
چه کنم عمر مرده را تن و جان فسرده را
دو سه روز شمرده را چو منم در شمار تو
چو دل و چشم و گوشها ز تو نوشند نوشها
همه هر دم شکوفهها شکفد در نثار تو
پس از این جان که دارمش به خموشی سپارمش
ز کجا خامشم هلد هوس جان سپار تو
به خموشی نهان شدن چو شکارم نتان شدن
که شکار و شکاریان نجهند از شکار تو
همه فربه ز بوی تو همه لاغر ز هجر تو
همه شادی و گریه شان اثر و یادگار تو