قسمتی از کلام استاد هیچ در کلاس قطره
یک غزل بسیار پر فراز و نشیبی که مولانا درباره باخودی و
بیخودی گفته. این با خود بودن، که گاهی وقتها از آن بعنوان من و
ما تعبیرکرده. می گوید من بی من و تو بی تو، یعنی نه منی برای
من باقی می ماند و نه تویی برای تو باقی میماند. این همان
شناخت معنوی است که تو باید منِ انسان سوخته بشود، البته من
غیرواقعی . تا هویت واقعی ما که معنویت خالص هست و زندگی
خالص و ادراک خالص است ، تجلی می کند. این شد مطلب اول.
دیدید که آدمها چقدر زود می میرند؛ اصلاً تعجب آوره، هر خیابانی را
که نگاه می کنید، می بینید چقدر اعلامیه ترحیم زدند. می بینید که
آدم ها اینقدر می میرند.
آدم ها بلد نیستند شاد باشند، چرا که روح بصورت سازمانی و
اصالتاً باید شاد باشد. برای اینکه ضریب بقای ما بالا باشد، باید منبع
علت باشیم، دائما روح انسان شادمانه، مسئولیت پذیره و زیربار
مسئولیت ها شانه خالی نمی کند.
همگان بی خبر ز تو
به قرار تو او رسد که بود بیقرار تو
که به گلزار تو رسد دل خسته به خار تو
گل و سوسن از آن تو همه گلشن از آن تو
تلفش از خزان تو طربش از بهار تو
ز زمین تا به آسمان همه گویان و خامشان
چو دل و جان عاشقان به درون بیقرار تو
همه سودا پرست تو همه عالم به دست تو
نفسی پست و مست تو نفسی در خمار تو
همه زیر و زبر ز تو همگان بیخبر ز تو
چه غریب است نظر به تو چه خوش است انتظار تو
چه کند سرو و باغ را چو نظر نیست زاغ را
تو ز بلبل فغان شنو که وی است اختیار تو
چه کنم عمر مرده را تن و جان فسرده را
دو سه روز شمرده را چو منم در شمار تو
چو دل و چشم و گوشها ز تو نوشند نوشها
همه هر دم شکوفهها شکفد در نثار تو
پس از این جان که دارمش به خموشی سپارمش
ز کجا خامشم هلد هوس جان سپار تو
به خموشی نهان شدن چو شکارم نتان شدن
که شکار و شکاریان نجهند از شکار تو
همه فربه ز بوی تو همه لاغر ز هجر تو
همه شادی و گریه شان اثر و یادگار تو